كدخبر: ۱۰۹۸۶
تاريخ انتشار: ۰۵ مهر ۱۳۸۸ - ۰۷:۲۸
print نسخه چاپي
send ارسال به دوستان
مصطفی ملکیان:مفهوم "علم بومی" خطا است
بسم‌الله‌الرحمن الرحيم

علم بومي از دوجنبه قابل نقد است: يكي از جنبه نظري (معرفت‌شناختي صرف) و ديگري از جنبه عملي (اخلاقي). حاصل اين دو نقد آن خواهد بود كه نه به لحاظ معرفت‌شناختي علم بومي قابل دفاع است و نه به لحاظ اخلاقي. به معناي ديگر نه مي‌توان علم بومي داشت و نه حتي اگر چنين امري امكانپذير بود، حق داشتيم علم بومي داشته باشيم.

مقدمتا نگاهي دارم به مراحل تحقيق علمي و امكان بومي بودن را در هر يك از اين مراحل بررسي مي‌كنم. به نظر مي‌آيد در زمينه علم بايد سه مرحله را از هم تفكيك كرد. مراد من از علم، علم تجربي نيست.

علم تجربي البته مشمول اين سخن هست اما علاوه بر علم تجربي مجموعه همه علوم فلسفي، تاريخي، ادبي و هنري و اگر مستقلا بخواهيم سخن بگوييم مجموعه همه علوم ديني و مذهبي هم مشمول اين سخن خواهد بود. در اينجا مرادم از علم در واقع «ديسيپلين» (disiplin) است. نه «Science». من مرحله اول را موضوع‌گزيني مي‌نامم. در اين مرحله مساله نظري خاصي براي حل يا براي رفع مشكل عملي خاصي گزينش مي‌شود.

مرحله دوم را به مرحله «فرآيند درآيي» تعبير مي‌كنم. يعني مرحله درآمدن به فرآيند علم و مشغول مطالعه و تحقيق علمي شدن. مرحله‌اي كه در آن از جنبه ناظر بيرون مي‌آييم و به جنبه عامل درمي‌آييم.

اين مرحله دوم به معناي شروع كردن مطالعه و تحقيق براي حل مساله براي رفع مشكل است. مرحله سومي هم وجود دارد كه مرحله «فرآورده بيني» نام دارد. در اين مرحله فرآورده مطالعات و تحقيقات مورد توجه قرار مي‌گيرد. اين فرآورده حاصل فرآيندي است كه دانشمندان در آن فعال بوده‌اند. اين فرآورده يا قابل دفاع است يا نيست.

بحث بر سر اين است كه آيا مراد كساني كه از علم بومي دم مي‌زنند، بومي كردن مرحله اول است يا مرحله دوم يا مرحله سوم؟ چون در هر يك از اين سه مرحله نكات قابل‌توجهي وجود دارد. در وهله اول ممكن است مراد از علم بومي اين باشد كه در ميان مسائل و مشكلات بي‌شمار هر علمي (چه علم تجربي طبيعي و چه علم تجربي انساني، چه علم فلسفي و چه علم تاريخي، چه علم ادبي و هنري و چه علم ديني و مذهبي) بايد به سراغ آن دسته مسائلي رفت كه مرتبط با شهروندان و جامعه محقق باشد.

يعني وقتي مي‌توان در هر زمينه‌اي به مسائل و مشكلات بي‌شماري پرداخت، دست به گزينش زده و از ميان اين مسائل، به مشكلات جامعه خود بپردازيم. به معناي ديگر به سراغ مسائلي كه مسائل متداول جامعه خود ما نيست نرويم. در واقع تمام چيزي كه از علم بومي به اين معنا حاصل مي‌شود، توجه كردن به مسائل موجود بالفعل جامعه‌اي است كه محقق شهروند آن جامعه است.

اگر مراد از علم بومي اين مفهوم باشد كه مسائل و مشكلات جامعه ايراني نسبت به مسائل جوامع ديگر براي جامعه‌شناس ايراني در اولويت قرار دارد، اين ادعا نه فقط قابل دفاع بلكه وظيفه اخلاقي هر انساني است. از آن‌رو كه محقق در جامعه‌اي زندگي و از بهره‌وري‌هاي اين جامعه استفاده مي‌كند، طبعا اين جامعه، بر محقق حقي بيش از ساير جوامع دارد.

بنابراين اگر محقق نيروي جسماني، ذهني يا نيروي رواني و مخصوصا نيروي فكري و علمي خاصي دارد، بايد آن نيرو را مصروف حل مسائل اين جامعه كند. اما از اين تعبير، علم خاصي پديد نمي‌آيد. اين تعبير فقط به معناي آن است كه علم‌ها را در معلوم‌هاي خاصي به كار بگيريم. چنين ادعايي بدان معنا نيست كه علم خاصي مثلا فيزيك يا روانشناسي يا فلسفه خاصي پيدا شود.

نكته دوم درباره جريان فرآيند درآيي و مرحله ورود به فرآيند مطالعه و تحقيق علمي است. وقتي كه موضوعي انتخاب و به عهده محققي گذاشته شد، طبعا شروع به مطالعه و تحقيق مي‌كند. اين مطالعه و تحقيق از لحظه‌اي كه شروع مي‌شود تا وقتي كه فرآورده‌اش عرضه شود، فرآيند مطالعه و تحقيق علمي نام دارد. حال بايد ديد در اين فرآيند آيا مي‌توان علم بومي داشت يا خير؟ بدان معنا كه دانشمندي بگويد من مي‌خواهم در فرآيند مطالعه و تحقيق، بومي باشم.

آيا چنين سخني معنا دارد؟ اگر بخواهيم در فرآيند علم وارد شويم بايد سه شرط را رعايت كنيم. في‌المثل اگر بخواهيم در روانشناسي فعاليت مي‌كنيم اولين شرط آن اين است كه در هدف، با روانشناسان اشتراك مساعي داشته باشيم. يعني اگر در روانشناسي، روانشناسان گفتند ما موضوع مطالعه و تحقيق‌مان مثلا شناخت روان انساني يا شناخت روان و رفتار انساني است، ما هم بايد موضوع تحقيق‌مان همين باشد تا بتوان وارد حيطه روانشناسي شد.

موضوع تحقيق، شرط لازم ورود در فرآيند تحقيق است. شرط دوم پذيرفتن متدولوژي و التزام نظري و عملي به مجموعه روش‌هاي يك ديسيپلين است. كنار گذاشتن هر روشي بايد مستند به استدلالي باشد كه اين استدلال مورد قبول همه كساني كه در اين ديسيپلين مشغول فعاليت‌اند باشد.

اما شرط سوم اين است كه فرد بايد توانايي‌هاي اين رشته را هم داشته باشد. نمي‌توان روانشناسي خواند ولي در جامعه‌شناسي وارد تحقيق و مطالعه شد. نمي‌توان فلسفه خواند و در جامعه‌شناسي فعاليت كرد زيرا كه فرد توانايي‌هاي يك جامعه‌شناس را ندارد. در هر علم سلسله مبادي خاصي وجود دارد كه هركسي بايد اين مبادي را طي كرده باشد. به تعبير فرانسيس بيكن هر كسي پس از اينكه اسير علمي شد مي‌تواند امير آن علم شود. حال در كداميك از اين سه مرحله، بومي بودن معنا دارد؟ بومي بودن در حيطه اهداف به چه معناست؟

مي‌توان گفت از ميان هزار مساله‌اي كه همه تحت پوشش موضوع جامعه‌شناسي قرار مي‌گيرند، من چون يك جامعه‌شناس ايراني‌ام، مي‌خواهم موضوعات جامعه‌شناختي ايران را مورد بحث قرار دهم. اما به هر حال موضوع جامعه‌شناسي بايد محل بحث من باشد نه چيز ديگري و به اين معنا من نمي‌توانم طرح بومي داشته باشم. در باب اهداف نمي‌توان اهداف جامعه‌شناسي يا اقتصاد را فراموش كرد و به اهداف ديگري پرداخت.

هدف هر علمي ايضاح مسائل و مشكلاتي است كه در مورد موضوع آن علم وجود دارد. مي‌توان علم جديدي ابداع كرد اما نمي‌توان وارد علوم موجود شد و به موضوع اين علوم بي‌اعتنا ماند. اگر قرار است علم جديدي ابداع شود كه موضوع و روش‌هاي خاص خودش را داشته باشد ممكن است چنين علمي مشتري پيدا بكند يا مشتري پيدا نكند. مشتري پيدا كردن يا نكردن آن هم به ميزان قدرت استدلال ابداع آن علم جديد است.

بومي بودن در اينجا جز به معناي برگزيدن موضوعي كه مبتلا به جامعه ماست، معنا ندارد. اين همان چيزي است كه در قسمت اول (در قسمت موضوع‌گزيني) هم به آن اشاره كردم.

در بحث روش هم همينطور است. ممكن است روشي، مثلا در اقتصاد، پسنديده نشود. بحث بر سر اين است كه آيا رد اين روش به جهت اين است كه بومي نيست يا به جهت اين است كه حق نيست؟ اگر به جهت اين است كه حق نيست بايد به همكارانتان بتوانيد نشان دهيد كه اتخاذ اين روش حق نيست. اما بومي بودن غير از حق بودن است.

اگر من به نكته‌اي كه يك جامعه‌شناس گفته اشكالي دارم، بايد با متدولوژي جامعه‌شناسي آن نكته را به او تفهيم بكنم. در روش‌هاي جامعه‌شناسي هم به همين صورت است. من مي‌توانم نشان دهم روش‌هاي جامعه‌شناختي حق نيست. اما نمي‌توانم نشان دهم كه بومي نيست. حتي اگر بومي نباشد، مگر بومي بودن دليل بر حقانيت است؟ يا بومي نبودن دليل بر عدم بر حقانيت است؟ من بايد فارغ از بومي بودن و بومي نبودن نشان دهم روشي خاص روش قابل دفاعي نيست. در باب توانايي‌ها هم باز به همين ترتيب است. يعني توانايي‌هاي بومي وجود ندارد.

توانايي در علم اقتصاد يعني مجموعه آنچه را كه در علم اقتصاد تاكنون گفته شده است بايد بدانيم تا بتوانيم يك گام علم اقتصاد را جلو ببريم. از اين‌رو بومي بودن در قسمت توانايي معنا ندارد. ما بايد بتوانيم هم در ناحيه موضوعات و هم در ناحيه روش‌ها آرا و نظرهاي مخالف را هم بشنويم. همچنين آرا و نظرهاي خودمان را عرضه كنيم.

به اين معنا پلوراليزم فرهنگي يعني هركس به هر روشي اشكالي دارد بايد بتواند اشكال خود را طرح كند. اگر روش جديدي ابداع كرده بايد بتواند روش جديد خود را عرضه كرده و به سود آن استدلال كند و هم در مقابل حملات از آن دفاع كند. اما اين را بومي‌سازي نمي‌گويند. به اين مي‌گوييم پلوراليزم فرهنگي.

پلوراليزم فرهنگي از نظر كسي مثل بنده قابل دفاع است. پلوراليزم فرهنگي يعني هركسي رايي دارد بتواند راي خود را عرضه كند ولو راي او مخرب باشد. ما مخرب‌بودنش را نشان مي‌دهيم. اگر سازنده است، ما سازنده‌بودنش را نشان مي‌دهيم و بعد هم مي‌پذيريم. اما اين به معناي بومي‌سازي نيست. بنابراين اگر من در حوزه جامعه‌شناسي كار مي‌كنم و نكته‌اي مثلا از ابن‌خلدون به ذهن‌ام آمد كه جامعه‌شناسان كنوني از آن غلفت كرده‌اند، نمي‌توانم اين نكته را به عنوان علم بومي عرضه كنم. آن هم به اين دليل كه ابن‌خلدون گفته و ابن‌خلدون مسلمان است و اهل ديار ماست.

مي‌شود نشان داد اين سخن حقانيت دارد و سخنان مخالفش از حقانيت بي‌بهره‌است. بحث حقانيت و عدم حقانيت فقط در فضاي كاملا آزاد و پلوراليستي قابل طرح است و اين البته به معناي بومي بودن نيست.

اما در بخش سوم يعني در فرآورده‌هاي علمي مي‌توانيم بگوييم علم بومي داريم؟ هر فرآورده علمي يعني هر گزاره‌اي كه حاصل مطالعات و تحقيقات يك محقق و مطالعه‌گر در يك رشته از علوم و معارف بشري است، از سه قسم بيرون نيست يا گزاره‌اي است آبجكتيو (Objective) يا گزاره‌اي است سابجكتيو (Subjective). و اگر آبجكتيو باشد يا آبجكتيو بالفعل است يا آبجكتيو بالقوه.

به اين معنا كه اگر هركس گزاره‌اي عرضه كرد و ادعا كرد اين حاصل مطالعات و تحقيقات من است، از سه قسم بيرون نيست: يا اين گزاره، گزاره‌اي است كه هيچ ترازويي براي تشخيص حق و باطل آن متصور نيست.

مثلا گزاره‌هاي مربوط به ذوق و سليقه. من معتقدم آبي زيباترين رنگ جهان است. ولي شما معتقديد سبز زيباترين رنگ جهان است. هيچ ترازويي براي فهم اينكه كدام يك از اين دو گزاره حق يا باطل است وجود ندارد. در اين گزاره‌ها اصلا حق و باطلي وجود ندارد. گزاره‌هاي مربوط به ذوق و سليقه، براي آنچه كه معمولا در بخش عظيمي از زيبايي‌شناختي در فلسفه هنر محل بحث واقع مي‌شود، اصولا حق و باطل معنا ندارد، زيرا ذوق و سليقه ترازو ندارد.

به نظر مي‌آيد كه گزاره‌هاي حاكي از ذوق و سليقه چيزي درباره جهان مي‌گويند. در حالي كه چيزي درباره من گوينده مي‌گويند. وقتي من مي‌گويم زيباترين رنگ جهان آبي است، چيزي درباره جهان هستي نگفته‌ام. بلكه فقط در رابطه با روان خودم مطلبي بيان كرده‌ام. اين گزاره‌ها Subjective هستند. يعني گزاره‌هاي بي‌ترازو هستند. هيچ ترازويي براي تشخيص حق و باطل آنها وجود ندارد.

گزاره‌هاي دوم Objectiveاند. يعني براي آنها ترازو وجود دارد و با رجوع به آن ترازو مي‌توان فهميد كه اين گزاره حق است يا باطل. گزاره‌هاي Objective هم به دو قسم قابل تقسيم‌اند: آنهايي كه ترازويشان همين الان در اختيار ماست و آنهايي كه در آينده در اختيار بشر قرار خواهد گرفت. مثلا فرض كنيد من ادعا كنم آب در 80 درجه سانتيگراد به جوش مي‌آيد. علوم و معارف بشري، ترازويي دارد كه بلافاصله مي‌گويد اين گزاره حق است يا باطل.

اين گزاره «objective بالفعل» است. يعني گزاره‌اي كه ترازو دارد و ترازوي آن هم بالفعل و همين الان وجود دارد. اما گزاره‌اي هم هست كه Objectiv هست. علي‌القاعده و بالقوه ترازو دارد ولي بالفعل ترازو ندارد. يعني الان علوم و معارف بشري اجازه نمي‌دهند كه حق و باطل آن را بفهميم. يعني اگر من به جاي اينكه بگويم آب در 100 درجه يا در 80 يا در 120 درجه سانتيگراد به‌جوش مي‌آيد، بگويم در فلان كهكشاني كه 50 ميليون سال‌‌نوري از ما فاصله دارد، اكسيژن وجود دارد. اين يك گزاره Obgectiv است وحق و باطل دارد.

يا در آن كهکشان، اكسيژن وجود دارد يا ندارد. از اين دو حالت خارج نيست. اما اكنون ترازويي براي تشخيص حق و باطل آن وجود ندارد. چنين گزاره‌اي «Objective بالقوه» است. تمام فرآورده‌هاي تمام علوم و معارف بشري چه علوم‌تجربي، چه فلسفي، چه عرفاني، چه تاريخي، چه ديني و مذهبي و چه ادبي و هنري از اين سه قسم بيرون نيستند.

در اين صورت وقتي فرآورده‌هاي علمي بر ما عرضه ‌‌شوند اگر «Objectiv بالفعل» بودند، بايد با ترازويي كه براي سنجش‌شان وجود دارد، فهميد كه حق‌اند يا باطل. اگر حق نبودند قبول‌شان نمي‌كنيم. نه به دليل اينكه بومي نبوده‌اند بلكه به دليل اينكه حق نبوده‌اند و اگر هم حق هستند، قبولشان مي‌كنيم. نه به دليل اينكه بومي بوده‌اند بلكه به دليل اينكه حق بوده‌اند.

در مورد گزاره‌هاي «Objective بالقوه» هم به همين گونه است. نهايت سخن من اين است: علم بومي با دو چيز ناسازگار است. اگر بخواهيم بر علم بومي تكيه كنيم اولا نپذيرفته‌ايم كه انسان‌ها به‌رغم اختلافات بسيار بسيار عديده‌اي كه به لحاظ مكاني، زماني، اوضاع و احوال زندگي، از لحاظ جسماني، ذهني، رواني، اجتماعي و از لحاظ فرهنگي با يكديگر دارند ولي با اين همه آنها «انسان»‌اند و اگر انسان‌اند يك سلسله مولفه‌هاي مشترك جسماني، ذهني، رواني بر آنها حاكم است كه ما بايد در پذيرش و آرا و نظرات به همان مولفه‌هاي مشترك رجوع كنيم.

در واقع كساني كه بر علم بومي تاكيد مي‌كنند، گويا ماهيت انساني مشترك ميان همه انسان‌ها را منكر مي‌شوند. البته اين مشكل، يك مشكل مابعدالطبيعي، انسان‌شناختي و فلسفي است كه به انسان‌شناسي فلسفي مربوط مي‌شود. اما مضاف بر آن يك مشكل اخلاقي نيز وجود دارد و آن اين است: هركسي كه به بومي بودن تكيه كرد، نمي‌تواند بر حق تكيه كند.

اصلا چرا بايد از بومي بودن سخن گفت؟ بايد از حق و باطل حرف بزنيم. بايد بگوييم سخني حق است يا نه. اگر حق است، از هر بوم و بري كه هست بپذيريم و اگر باطل است، از هر بوم و بري كه هست آن را واپس بزنيم. بنابراين، اينكه ملاك بومي‌بودن بخواهد در پذيرش يا عدم پذيرش مورد توجه قرار گيرد، با امر اخلاقي منافات دارد.

به تعبير ديگر،‌از قديم در فلسفه به ‌لحاظ اونتولوژيك و وجود‌شناختي ياد گرفته‌ايم كه فكر مجرد هست. يعني زمان و مكان ندارد. من از لحاظ اپيستولوژيك هم تكرار مي‌كنم فكر زمان و مكان ندارد. چون زمان ندارد، ما نمي‌توانيم به لحاظ اينكه فكري نو يا كهنه است، آن را بپذيريم يا آن را رد كنيم. چون نو و كهنه بودن در امور زمان‌دار قابل بحث‌اند ولي فكر زمان ندارد. از طرف ديگر، فكر مكان هم ندارد. بنابراين نمي‌توان فكري را چون شرقي يا غربي است، قبول يا رد كرد.

فكر چون مكان ندارد، ما نمي‌توانيم به جغرافياي فكر نگاه كنيم و چون زمان ندارد، نمي‌توانيم به تاريخ فكر نگاه كنيم. فكر بي‌زمان است و بنابراين بي‌تاريخ. فكر بي‌مكان است و بنابراين بي‌جغرافيا. فكر فقط يك چيز دارد و آن حق و باطل است. فكرهايي كه حق‌اند را بايد به لحاظ اخلاقي پذيرفت و فكرهاي باطل را هم به لحاظ اخلاقي بايد رد كرد. اما بحث بر سر اين است كه فهم و تمييز ميان حق و باطل هم به دو چيز نياز دارد: آزادي و پلوراليسم. تا آزادي وجود نداشته باشد نمي‌توان فهميد چه فكري حق است يا باطل. تا پلوراليسم وجود نداشته باشد نمي‌توان فهميد كدام فكر حق است يا باطل.

آزادي و پلوراليسم هم در معنا با هم تفاوت مي‌كنند. پلوراليسم يعني همه كس حق اظهارنظر رادر قلمرو مورد نظر داشته باشد. آزادي هم يعني همه‌كس حق قبول و رد داشته باشد.

با توجه به مطالبي كه گفته شد به نظر مي‌آيد علم بومي در هيچ كدام از سه قسمت موضوع گزيني، فرآيند درآيي و فرآورده‌بيني قابل دفاع نيست.

---------------------------------
* سخنراني در همايش "علم بومي و علم جهاني: امكان يا امتناع؟" به تاريخ هشتم خردادماه 1386
نظرات کاربران:
* نام:
ايميل:
* نظر: