كدخبر: ۱۶۶۶۷
تاريخ انتشار: ۱۶ بهمن ۱۳۸۸ - ۰۰:۵۳
نسخه چاپي
ارسال به دوستان
جشنواره بین المللی فیلم فجر تمام شد /
نگاهی به مهم ترین فیلم های فجر بیست و هشت
شاید جذاب ترین رویداد فرهنگی هر سال جشنواره فیلم فجر باشد . همآیشی که حضور در آن سال های پیش با دست اندازهایی همراه بود . مشکلاتی از قبیل صف های طولانی بلیط ، بازار سیاه و ضعف اطلاع رسانی در سال های گذشته حضور مردم را تحت تاثیر قرار می داد. امسال با اینترنتی شدن فروش بلیط و اطلاع رسانی بهتر شاهد حضور آسان تر اقشار مختلف جامعه در جشنواره بودیم . در ادامه بهترین فیلم های جشنواره امسال را بررسی می کنیم.
تهران امروز - آریان گل صورت
به رنگ ارغوان ( ابراهیم حاتمی کیا)
از توقيف درآمدن به رنگ ارغوان بعد از پنج سال يك اتفاق مهم براي سينماي ايران است چون هم به رنگ ارغوان فيلم مهمي است و هم ابراهيم حاتميكيا كارگردان مهم و جريانسازي است در سينماي اين مملكت و هر فيلمش ميتواند يك اتفاق محسوب شود. انتظارات از فيلم خيلي بالا بود. هم اينكه معاونت سينمايي نظر ويژه به آن داشت و هم اينكه معدود كساني كه فيلم را ديده بودند از آن به عنوان يكي از بهترين فيلمهاي حاتميكيا و يكي از بهترينهاي سينماي ايران ياد ميكردند. به رنگ ارغوان فيلم كاملي است. كارگرداني كمنقص، فيلمنامه كار شده و شخصيتپردازيهاي قوي. كار تيم بازيگري هم قابلتحسين است. حميد فرخنژاد مثل اكثر فيلمهايش در اوج است و به نظر ميرسد شانس اول دريافت سيمرغ باشد. خزر معصومي و كوروش تهامي هم در نقشهاي مكمل درخشيدند و از طرفي فيلم يك رضا بابك درجه يك دارد كه در مدت كوتاه حضورش روي پرده درخشان ظاهر شده است. به رنگ ارغوان شايد بهترين فيلم حاتميكيا نباشد اما فيلم شاخصي در كارنامه كارگردانياش است. از طرفي فيلم به موضوعاتي سرك ميكشد و فضايي را خلق ميكند كه در سينماي ايران يگانه است. داستان فيلم درباره يك مامور اطلاعاتي است كه براي ماموريتي به شمال كشور فرستاده ميشود و آنجا عاشق دختري ميشود كه قرار است سوژه ماموريتش باشد و همين موضوع باعث ميشود تصميماتي احساسي بگيرد و ماموريتش به درستي انجام نشود و تبديل به يك مامور سوخته شود. اين است كه به رنگ ارغوان بيش از اينكه فيلمي اكشن يا جنايي باشد يك فيلم عاشقانه است؛ يكي از غريبترين فيلمهاي عاشقانه سينمايي ايران. تنها حسرت اين است كه كاش حاتميكيا اين فيلم را بعد از دعوت و به نام پدر ساخته بود تا حداقل خوشحال باشيم فيلمساز به دوران اوجش برگشته است.
كيفر (حسن فتحي)
كيفر سومين ساخته بلند حسن فتحي است كه نسبت به فيلم قبلياش، پستچي سه بار در نميزند نهتنها گامي رو به جلو نيست كه از خيلي جهات در مقابل آن كم هم ميآورد. اينجا ديگر از ديالوگهاي موزون و شيطنت خاص فيلم قبلياش خبري نيست. كيفر از لحاظ جذابيت بصري هم به پاي پستچي سه بار در نميزند نميرسد اما فيلمي است كه داستان تعريف ميكند، قهرمان و ضدقهرمانش معلوم است و ميشود سينما را در آن حس كرد. فيلم داستان پسري است (مصطفي زماني) كه جلوي بانك پولي كه به عنوان ديه براي آزادي برادرش در نظر گرفته بود را ميدزدند و او را هم كه به دنبال سارقان رفته بود براي يك هفته سر به نيست ميكنند. حالا او به خانه برگشته در حالي كه برادرش اعدام شده و همه از جمله پدر و مادرش و همسر برادرش او را عامل اصلي مرگ برادرش ميدانند. اينجا با قهرماني طرفيم كه براي اثبات بيگناهياش تنهاي تنهاست، پيش پليس هم نميرود و خودش يكتنه قصد روشنكردن قضيه را دارد. اصليترين نكته مثبت فيلم همين داستان و نوع روايت آن است كه نمونهاش را كمتر در سينماي ايران ديديم. ولي خب فيلم آنطور كه بايد و شايد تعليق ايجاد نميكند. از طرفي بازيهاي نه چندان يكدست فيلم (مصطفي زماني در آل بهتر است ولي مثلا امير جعفري و هانيه توسلي دور از انتظار ظاهر شدهاند) هم به آن ضربه زده و متاسفانه فيلم در لحظات پاياني كمي شعاري ميشود. با همه اين اوصاف كيفر در مقايسه با خيلي از فيلمهاي جشنواره امسال هم فيلم بهتري است و هم سينماييتر است و حسن فتحي باز هم ثابت ميكند حتي اگر فيلمش مشكلات زيادي داشته باشد باز هم ميشود نكات مثبت زيادي را در آن پيدا كرد.
طهران، تهران (داریوش مهرجویی)
تهران روزهاي آشنايي اپيزود اول فيلم «طهران، تهران» است که توسط استاد مهرجويي ساخته شده است. فيلمي
سر حال، خوش آب و رنگ و زيبا که مملو از انرژي مثبت است. تهران روزهاي آشنايي يک سفر توريستي دلچسب است که در آن هم ميتوانيد زيباييهاي تهران را ببينيد و هم گشت وگذاري در دل تاريخ بکنيد. فيلم چنان بافتهاي قديمي و جديد شهر را
کارتپستال گونه همراه با موسيقي نشان ميدهد که لذت فراواني دارد. علاوه بر همه اينها فيلم از لحاظ سينمايي هم يکي از بهترينهاي مهرجويي است. تسلط مثالزدني استاد
بر سکانسهاي شلوغ همراه با ميزانسنهاي دقيق و شخصيتهاي جذاب تنها نمونه کوچکي از هنر داريوش مهرجويي در اين فيلم است اما مهمتر از همه، اين است که فيلم حال آدم را خوب ميکند. چه لذتي دارد که بعد از اين همه فيلم بد و متوسط که اصلا تکليفشان با خود و تماشاگر روشن نيست، فيلمي پيدا شده که دوست دارد به تماشاگر خوش بگذرد که وقتي دارد فيلم را ميبيند، فراموش کند در سينما نشسته است. تهران روزهاي آشنايي براي من سفري دلچسب و فراموش نشدني بود در دل شهري که دارم در آن زندگي ميکنم و هيچ وقت اينقدر زيبا بهش نگاه نکردهام اما برسيم به اپيزود دوم فيلم به نام تهران سيم آخر ساخته مهدي کرمپور. قرار گرفتن نام کارگرداني در کنار داريوش مهرجويي هم باعث افتخار است و هم دردسر.
دردسر از آن جهت که ممکن است فيلم مهرجويي آنقدر خوب باشد تا فيلم کارگردان ديگر اصلا به چشم نيايد و اين اتفاقي است که براي تهران سيم آخر افتاده است. در حالي که از ديدن اپيزود مهرجويي سر خوش بوديم تهران سيم آخر با فضايي متفاوت سر و کلهاش پيدا شد. فيلم قصد دارد به موضوعاتي مانند عدم درک صحيح نسل قديم از نسل جديد، اختلاف سليقه بين جوانان و ترک وطن به بهانه نبود امکانات اشاره کند اما متاسفانه در خيلي از موارد به ورطه شعارزدگي ميافتد و نميتواند با تماشاگر صادق باشد.
مشکل فيلم کرمپور اين است که تکليفش را مشخص نکرده. فيلمي ساخته که هم انتقادي باشد و هم طرف هيچ کس را نگيرد و همه را راضي نگه دارد.
يکي ديگر از دلايل ضعف فيلم بازي بسيار بد رضا يزداني است که در کنار بازيهاي خوب ديگر بازيگران کاملا به چشم ميآيد اما تهران سيم آخر ميتواند بخش کوچکي از مشکلات نسل امروز را به تصوير بکشد و از طرفي وقتي اين فيلم سر سام آور را در کنار اپيزود پر از نوستالژي داريوش مهرجويي قرار ميدهيم بيشتر به ديوانهوار بودن تهران پي ميبريم.
سيم آخر در حالي از خفه بودن هواي دوروبرمان سخن ميگويد که اپيزود قبل دلپذير بودن آن را يادآور ميشود.
طلا و مس (همايون اسعديان)
طلا و مس فيلمي ساده و صميمي است كه به راحتي ميتوانست در دام كليشهها بيفتد و در حد يك تله فيلم معمولي نزول كند اما خيلي هوشمندانه از كليشهها فرار كرد و تبديل شد به يكي از فيلمهاي قابل قبول جشنواره امسال. طلا و مس داستان يك طلبه جوان را روايت ميكند كه همراه همسر و دو فرزند كوچكش براي ادامه تحصيل به تهران ميآيند. همه چيز دارد به خوبي پيش ميرود كه زن دچار بيماري اماس ميشود كه به زودي به فلج شدنش منجر خواهد شد. اينجاست كه طلبه جوان بايد هم درس بخواند و هم از بچهها نگهداري كند و هم براي تامين مخارج زندگي و درمان همسرش كار كند.
يكي از نكات قابل تحسين طلا و مس اين است كه فيلم خيلي هوشمندانه مسائل مربوط به اماس و سختيها و گرفتاريهاي بيماران مبتلا به آن و اطرافيانشان را روايت ميكند طوري كه اصلا حالت شعاري بودن و ترحم برانگيز بودن ندارد. نكته ديگر اين است كه درام كار در طول فيلم لنگ نميزند. فيلم گاهي كمدي است و گاهي غمگين و گاهي هم عاشقانه. اين است كه باعث ميشود تماشاگر به خوبي با فيلم ارتباط برقرار كند.
اتفاقا فيلم در همه اين تغيير لحنها هم موفق عمل كرده. همان قدر كه لحظات كميك فيلم بامزه از آب در آمدند قسمتهاي غمگين فيلم احساسات برانگيزند. پايان فيلم هم كه قرار است كاراكتر اصلي به تعريف تازهاي از عشق و زندگي و محبت و در اصل كيمياي هستي رسد و به اين نكته برسد كه مدرسه واقعي زندگي است و نه جاي ديگر، بر خلاف خيلي از فيلمهاي خوب و منطقي از آب درآمده، فيلم بازيهاي خوبي هم دارد.
بهروز شعيبي در نقش طلبه جوان و نگار جواهريان در نقش همسرش خيلي خوب از پس جزئيات نقش برآمدهاند. طلا و مس فيلم بزرگي نيست اما ميتواند يكي از آثار مطرح اين دوره باشد. در حالي كه ديدن خيلي از فيلمهاي جشنواره تا پايان كار دشواري است اما طلا و مس با كارگرداني بسيار خوبش تماشاگر را همراه ميكند.
آتشكار (محسن امير يوسفي)
آتشكار كه يكي ديگر از توقيفيهاي تازه آزاد شده اين دوره از جشنواره است فيلمي به تمام معنا جسورانه است. اينكه ميگويم جسور صرفا به خاطر بازي با خط قرمزها نيست (با اين حساب مثلا اخراجيها هم فيلم جسورانهاي ميشد) بلكه به خاطر جسارت كارگردان در انتخاب موضوع، لحن و فضاي فيلم است. فيلم در عين اينكه بامزه است نكته سنج و هوشمندانه هم است. آتشكار داستان يكي از آتشكارهاي كارخانه ذوب آهن را در تركيبي از فضاي ماورائي و معمولي تعريف ميكند كه درباره عمل وازوكتومي دو دل است. اينجا كارگردان وازوكتومي را بهانه كرده تا با طنز ناب كلامي و موقعيتي به خيلي از مسائل اجتماعي اشاره كند. مثل فصل درخشان اعتصاب كارگران، وقتي كه هر حربهاي براي منصرف كردن آنها نگرفت بهجز گوني برنج. فضا، لحن و جنس شوخيهاي فيلم در سينماي ايران تازگي دارد. بازي با خط قرمزها هم در فيلم در جهت همين فضاي فيلم است وگرنه آتشكار برخلاف خيلي از فيلمها صرفا به خاطر اينكه تماشاگر را به وجد بياورد خط قرمزها را به بازي نگرفته است البته فيلم خالي از اشكال نيست. فيلم بيش از اندازه به شوخيهاي ريز و درشتش وابسته است بهطوري كه تماشاگر بيش از اينكه منتظر باشد ببينيد آتشكار داستان وازوكتومي ميكند يا نه منتظر رسيدن يك شوخي ديگر است. تكرار بعضي از شوخيها هم به فضاي بكر حاكم بر داستان ضربه زده اما بيش از هر چيز بازي عالي فرخ نژاد است كه خودنمايي ميكند. فرخ نژاد كه بيترديد يكي از مستعدترين بازيگران سينماي ايران هست به طرز غافلگيرانهاي با مزه نقشش را ايفا كرده. لحن و فيزيك فرخ نژاد هم به كمك قدرت بازيگرياش آمده تا يكي از جذاب ترين نقشهاي چند سال اخير سينماي ايران خلق شود. آتشكار يكي از فيلمهاي بحث برانگيز جشنواره امسال خواهد بود. فيلمي خندهدار كه در بعضي جاها هم لنگ ميزند.
صد سال به اين سالها (سامان مقدم)
«صد سال به اين سالها» داستان زني به نام ايران (فاطمه معتمدآريا) را طي حدود سهدهه تعريف ميكند. اينكه چطور شوهرش (رضا كيانيان) را در جريان انقلاب از دست داد و بعد تنها پسرش را در جريان جنگ و بعد از آن مجبور شد پسر كوچك شوهرش را كه از وجود او خبر نداشت بزرگ كند. فيلم خيلي باحوصله داستان رنجهاي «ايران» و اتفاقاتي را كه برايش افتاده تعريف ميكند. اما آيا تماشاگر هم آنقدر حوصله دارد؟ ريتمكند فيلم سبب ميشود در لحظات پاياني اكثر تماشاگران براي رسيدن پايان فيلم لحظهشماري كنند. در كل پايان فيلم (روايت دهه آخر) مانند يك وصله ناجور عمل ميكند. هم حوصله تماشاگر را سر ميبرد و هم حرفهاي سياسياش نسبت به بقيه فيلم خيلي روتر و گل درشتتر است.
صد سال به اين سالها خيلي ظريف اتفاقات سياسي كشور را در دو دهه اول بعد از انقلاب در قالب زندگي زني رنجكشيده نشان داد اما در روايتش از دهه سوم ديگر از اين ظرافت خبري نبود و فيلم خيلي راحت به ورطه شعارزدگي افتاد. اما صد سال به اين سالها فيلم خوش ساخت و خوش رنگي است. وقتي فيلم را ميبينيد انگار داريد صفحات رماني را ورق ميزنيد.
مقدم در به تصوير كشيدن سهدهه مختلف از لحاظ ظاهري هم موفق عمل كرده. اما حيف فيلمي كه داشت خوب پيش ميرفت اسير حوادث شد و آن ظرافت ابتدايياش را از دست داد تا جايي كه امين (پرويز پرستويي ) در پايان فيلم خيلي نچسب براي فرزند رفيقش نطق سياسي كرد. به هر حال اگر تماشاگر با حوصلهاي باشيم حداقل ميتوانيم از دو سوم ابتدايي فيلم لذت ببريم.
هيچ (عبدالرضا کاهانی)
«هيچ» چهارمين ساخته عبدالرضا كاهاني فيلم بسيار خوبي است ونسبت به فيلم قبلياش «بيست» يك پيشرفت محسوس. فيلمي درباره زندگي با همه زير و بمهايش. «هيچ» كه با لحني مفرح و فانتزي شروع ميشود و با همين لحن هم ادامه ميدهد در پايان با رويكردي بسيار تلخ تماشاگر را تنها ميگذارد. اين ميشود كه تماشاگري كه در طول فيلم با خنده ماجرا را دنبال ميكرد بايد با شوك حاصل از تغيير لحن ناگهاني فيلم سالن را ترك كند و كاهاني در به تصوير كشيدن هردو لحن خيلي موفق عمل كرده. طنز هنرمندانه فيلم و خلق شخصيتهايي باورپذير و فيلمنامه درست و حسابي (در اين قحطي سينماي ايران در مورد فيلمنامه خوب) و البته بازي بسيار خوب بازيگرانش از «هيچ» فيلمي ساخته كه بر تماشاگر تاثير ميگذارد.
هيچ در ابتدا با خلق فضايي كميك سعي ميكند به تماشاگر نزديك شود و وقتي همذاتپندارياش را بهدستآورد ضربهاش را ميزند. اين است كه پايان تلخش ميتواند خيلي تاثيرگذارتر از فيلمهاي ديگر باشد. شخصيت مهدي هاشمي (مردي كه مرض پرخوري دارد و بعد متوجه ميشود بدنش هر شش ماه يك كليه هم درست ميكند ) ميتواند از شخصيتهاي ماندگار سينماي ايران باشد كه با بازي قدرشناسانه هاشمي خيلي خوب از آب درآمده است. «هيچ» در پس ظاهر خندانش فيلم تلخي است؛ اينكه چطور هركس ميتواند مشكلات و بدبختيهاي خودش را داشته باشد. تنها ميماند اميدواري براي اكران فيلم تا شايد در اين برهوت سينماي ايران مرهمي باشد بر دل سينمادوستان تا فيلمي ببينند كه سازندگانش هم خوب زندگي را فهميدند و هم خوب سينما را.
تسويه حساب (تهمینه میلانی)
مطمئن نيستم از توقيف درآمدن «تسويه حساب» به نفعش تمام شده باشد يا به ضررش، چون اين احتمالا ضعيفترين فيلم تهمينه ميلاني در چند سال اخير است. در فيلمهاي قبلي ميلاني حتي اگر مضمون حاكم بر فيلم را دوست نداشتيم حداقل شاهد فيلمي بوديم كه كارگرداني و فيلمنامه خوبي داشت. اما تسويه حساب از هر جهت فيلم ضعيفي است؛ از فيلمنامه و ديالوگهاي ضعيف و غيرمنطقياش بگيريد تا شخصيتهاي مصنوعي. اينجا ديگر از بازيهاي معمولا قابل قبول بازيگرها در فيلمهاي ميلاني هم خبري نيست (به ياد بياريد بازيهاي قابل قبول محمدرضا گلزار در آتشبس يا شهاب حسيني در سوپراستار). چهار بازيگر اصلي كه واقعا حضور آزاردهندهاي دارند و كل فيلم روي اعصاب تماشاگر راه ميروند. همه اينها باعث شده فيلمي كه دوست دارد هم سرگرم كننده و جذاب باشد و هم مسائل عميق اجتماعي را بيان كند و برايش راهحل ارائه دهد در هر دو قسمت شكست بخورد. اما مشكل اصلي مثل خيلي از آثار قبلي كارگردان همچنان همان نگاه و طرز فكر ميلاني است كه طبعا روي فيلمش هم تاثير ميگذارد.
ملك سليمان (شهریار بحرانی)
پنج ميليارد تومان خرج فيلم كردهايد؟ عيبي ندارد. فقط كاش يك كارگردان و يك فيلمنامهنويس درست و حسابي ميآورديد كه فيلم اينقدر ضعيف از كار درنيايد. آخر مگه همه چيز به جلوههاي ويژه است؟ (تازه خيلي از قسمتهاي فيلم جلوههاي ويژه مصنوعي و نچسبي داشت). اين كارگردان است كه بايد اين امكانات را در خدمت فيلم بگيرد كه حداقل داستان فيلم را درست روايت كند.
ملك سليمان از فيلمنامه هم خيلي ضربه خورده است. ديالوگهاي بسيار بد و ناتواني فيلمنامهنويس در جلو بردن داستان كاملا به چشم ميآيد. نكته ديگر بازيگران فيلم هستند. اينكه چرا اكثر بازيگران نقشهاي اصلي از بازيگران درجه 2 سينماي ايران هستند، بماند. اما چرا براي نقش سليمان نبي يك بازيگر بزرگ نياوردند كه به نقش بيايد و وقار و اصالت ايفاي نقش را داشته باشد. البته ملك سليمان از لحاظ فيلمبرداري يك اتفاق است در سينماي ايران و علاوهبر آن، فيلم صداگذاري خيليخوبي دارد و موسيقياش (هر چند كپي از فيلمهاي حماسي هاليوودي است) بعضي جاها به كمك فيلم آمده. فقط حيف كه اين چند نكته مثبت قرباني فيلمنامه بد و كارگرداني ضعيف فيلم شدند. كارگردان ملك سليمان پتانسيل به خدمت گرفتن و استفاده درست از سرمايه هنگفت را نداشت. يك فيلم بزرگ را سرمايهاش معلوم نميكند.
مطالب مرتبط