مرحوم در سال ۱۳۱۶ در یکی از روستاهای استان لرستان دیده به جهان گشود. در سن چهار سالگی پدر خویش را ازدست میدهد. بدلیل وجود مشکلات فراوان در آن منطقه در سن شش سالگی به همراه مادر خویش به شهرستان اندیمشک مهاجرت مینماید. وی جهت امرار معاش خانواده از همان سنین کودکی مجبور به کار کردن شد و سختیها و مشقتهای فراوانی را تحمل نموده و همزمان به امر تحصیل نیز میپرداخت. در سال ۱۳۴۰ در راه آهن ناحیه لرستان استخدام شده و مراحل مختلف کاری را گام به گام با موفقیت طی نمود. همزمان با شروع انقلاب اسلامی در راهپیماییهایی که بر علیه رژیم شاهنشاهی برگزار میگردید حضور فعال داشته و پس از انقلاب نیز در نهادهای انقلابی از جمله انجمن اسلامی راه آهن و حزب جمهوری فعالیت چشمگیر مینماید.
با شروع جنگ تحمیلی، ایشان که در آن زمان مسئولیت امور مسافرت ناحیه لرستان در اندیمشک را بر عهده داشت در جابجایی رزمندگان و بسیجیان و نیز انتقال تجهیزات و ادوات مورد نیاز جبهه جنوب نقش فعالی را ایفا مینماید و به همین دلیل از سوی سپاه پاسداران شهرستان اندیمشک به عنوان نماینده سپاه در راه آهن معرفی گردید. ایشان در عرصههای مختلف فرهنگی، ورزشی، مذهبی و اجتماعی شهرستان تلاشهای وافری داشته که از جمله میتوان به حضور ایشان در باشگاه فرهنگی ورزشی راه آهن اندیمشک به عنوان مسئول این باشگاه و هم چنین عضویت در هیات امنای صندوق قرض الحسنه ولی عصر (عج) و... اشاره نمود. در طول جنگ تحمیلی ایشان اصرار داشت که تمامی فرزندان پسر خانواده پس از رسیدن به سن تکلیف و کسب حداقل توان لازم برای حمل اسلحه به جبهه اعزام شوند و در این راستا سه تن از فرزندان ایشان در جبهه حضور فعال داشته و گاهی پیش میآمد که همزمان سه تن از خانواده ایشان همزمان در جبهه حضور داشتند.
مرحوم به حضور فرزندانش در جبهه قانع نشده و خود نیز برای ادای تکلیف به جبهه اعزام گردید.
سرانجام ایشان در چهارم آذر ماه سال ۱۳۶۵ در واقعه بمباران شهرستان اندیمشک که توسط ۵۴ فروند هواپیمای رژیم بعث عراق به مدت یک ساعت و نیم به طول انجامید در حالیکه مشغول کمک رسانی به مجروحین و هدایت کردن مردم به سمت پناهگاهها بود به فیض شهادت نائل گردید.
** خاطراتی از شهید درویش عالی دریکوندی (دیانت)
روز اعزام
مرحوم پدرم اسرار داشت که فرزندانش پس از رسیدن به سن تکلیف و کسب حداقل توانایی لازم برای حمل اسلحه به جبهه اعزام شوند و در دفاع از کشور عزیزمان مشارکت جویند. درحالیکه دو فرزند اول خانواده یعنی محمد و محمود همزمان در جبهه بودند پدرم در فکر اعزام فرزند سوم خانواده یعنی احمد بود که تازه به سن بلوغ رسیده بود و جدیداً سیاهی اندکی پشت لبانش دیده میشد با هماهنگی پدر منتظر فرا رسیدن روز اعزام بود و خود را برای اعزام آماده میکرد.
سرانجام روز اعزام فرا رسید احمد لباس بسیجی را به تن کرده و آماده خداحافظی شد، مادر که اطلاعی از موضوع نداشت با دیدن این صحنه به شدت شوکه و معترض پدر شد و میگفت از خانواده ما دو نفر در جبهه حضور دارند و آیا این کافی نیست!؟
پدر سعی میکرد مادر را آرام نماید و با توضیحات خود او را راضی نماید ولی مادر پای خود را در یک کفش کرده بود و میگفت به هیچ عنوان نمیگذارم احمد به جبهه برود مگر اینکه ابتدا محمد و محمود از جبهه بازگردند در آن صورت احمد برود. ضمن اینکه احمد هنوز سنی ندارد که به جبهه اعزام شود. پدر که اصرار مادر در عدم عزیمت احمد به جبهه را دید او را به سمت درب منزل هدایت کرد و گفت باشد احمد را نمیفرستم، شما درب منزل کنار زنان همسایه بنشین تا ببینم چه میشود؟!
مادر به خیال اینکه موفق شده است با خیال راحت در درب منزل با زنان همسایه مشغول صحبت شد. خانه ما دو طبقه بود پدر بعد از اینکه مطمئن شد مادر با زنان همسایه مشغول صحبت شده و به داخل منزل نمیآید احمد را به طبقه دوم برد، لباسهایش را مرتب نمود و از پشت بام خانه با همسایة پشتیمان هماهنگ نمود و او را از طریق پشتبام و خانه همسایه پشتی به محل اعزام روانه کرد و بدین شکل سه نفر از فرزندان خود را با افتخار همزمان به جبهه فرستاد. بیچاره مادر پس از ساعتی به درون خانه آمد و متوجه موضوع شد و مقداری بیتابی و گریه نمود و در نهایت با صحبتهای آرامش بخش پدر با موضوع کنار آمد.
من بر نمیگردم
به خوبی یادم میآید که مرحوم پدرم در دوران دفاع مقدس همواره به مادرم میگفت از خانواده شهدا خجالت میکشم!؟ هر خانوادهای را که میبینم شهیدی را تقدیم کشور و انقلاب نموده است اما خانواده ما شهیدی تقدیم نکرده است. پدر این جملات را در حالی بیان مینمود که در آن زمان سه فرزند ارشد خانواده مرتباً به جبهه اعزام میشدند و پیش میآمد مواقعی که همزمان هر سه نفر در جبهه حضور داشتند اما پدر از عدم شهادت آنها ناراضی بود!!
مرحوم پدرم در شهرستان اندیمشک در ابعاد مختلف و مسئولیتهای متعدد تلاشهای مستمری در تدارکات جنگ و مسائل اجتماعی داشت از یک سو مسئول امور مسافرت ناحیه راه آهن لرستان بود از سوی دیگر نماینده سپاه در راه آهن و بسیجی فعال و از سوی دیگر عضو صندوق قرض الحسنه و مسئول باشگاه ورزشی راه آهن و... مجموعه فعالیتهای گوناگون وی را به چهرهای فعال و تاثیر گذار در شهرستان تبدیل کرده بود.
در نهایت پدرم علیرغم اینکه فرزندانش (محمد و محمود) در جبهه حضور داشتند و احمد نیز تازه از جبهه آمده بود و نیز علیرغم اینکه ایشان در شهرستان در تدارکات جنگ و مسائل مربوط به شهدا و نیز پیگیری مشکلات مردم و خصوصاً قشر بیبضاعت جامعه نقش فعالی ایفاء مینمود از عملکرد خود راضی نبود و تصمیم گرفت شخصا به جبهه برود و به جبهه جنوب اعزام گردید.
محمد و محمود که آنها نیز در جبهه جنوب بودند پس از مطلع شدن از آمدن پدر به جبهه بدلیل اینکه اعتقاد داشتند حضور پدر در شهرستان اندیمشک هم به لحاظ سرپرستی خانواده و هم به لحاظ فعالیتهایی که پدر در شهر انجام میداد واجبتر از جبهه میباشد ناراحت شده و تلاش کردند محل حضور پدر در جبهه را شناسایی نموده و او را به شهر بازگردانند. لذا پس از مطلع شدن از محل حضور پدر به اتفاق یکدیگر نزد وی رفته و تلاش کردند با انجام صحبتهای مفصل و ارائه ادلة متفاوت پدر را راضی نمایند به شهر باز گردد. ولی پدر قانع نمیشد. در نهایت چنین دلیل آوردند که دو نفر از فرزندان شما در جبهه حضور دارند و فرزند دیگر شما نیز به جبهه میآید و لذا تکلیف از شما دیگر ساقط شده است اما پدر در نهایت به فرزندانش گفت اگر شما در جبهه حضور دارید وظیفه خودتان را ادا نمودهاید و ربطی به من ندارد لذا من به شهر باز نمیگردم و در جبهه میمانم تا به وظیفه خود عمل نمایم.
سرنوشت چنین رقم خورد که پدر علیرغم حضور در جبهه در آنجا شهید نشود و بعد از اتمام دوره حضورش در جبهه به شهر بازگشت و در بمباران چهارم آذر ماه سال ۶۵ که ۵۴ فروند هواپیمای عراقی به مدت ۵/۱ ساعت شهرستان را به خاک و خون کشیدند و پدر در حالی که سعی میکرد مردم را از میدان راه آهن اندیمشک متفرق نماید به فیض شهادت نائل گشت.
اجرای عدالت برای همه حتی روحانیون
در دوران دفاع مقدس شهرستان اندیمشک بدلیل اینکه دروازة ورودی خوزستان بوده و راه آهن سراسری شمال به جنوب از این شهرستان میگذرد و نیز وجود پادگانهای مهم در کنار این شهرستان (دو کوهه) و... باعث شده بود این شهر نقش مهمی در تدارکات جبهه جنوب خصوصاً جابجایی رزمندگان ایفا نماید. مرحوم پدرم در زمان جنگ مسئول امور مسافرت راه آهن ناحیه لرستان بود که مرکزیت این ناحیه در شهرستان اندیمشک میباشد و لذا تمام امور مربوط به فروش بلیطهای قطارهای مسافربری زیر نظر ایشان اداره میگردید در آن زمان راه آهن اندیمشک نه تنها باید مسافران عادی شهر را به مرکز کشور و سایر شهرها مسیر راه آهن انتقال میداد بلکه سیل عظیم سربازان و رزمندگانی که برای آموزش و اعزام به جبهه جنوب میآمدند و باز میگشتند را نیز منتقل مینمود. لذا بلیط قطارهای اندیمشک به تهران و سایر نقاط این مسیر بدلیل وجود مسافر زیاد (تقاضای زیاد) و محدودیت قطارها در جابجایی مسافر، سهمیهبندی شده و همیشه شاهد صفهای طولانی در ایستگاه راه آهن اندیمشک بودیم.
هر ارگان و نهاد و نیز مردم عادی سهمیه مشخصی داشتند و پدرم باید امور بلیط فروشی را به گونهای اداره مینمود که هم مردم عادی و هم ارگانها و نهادها طبق سهمیه خود بتوانند بلیط تهیه نمایند. دفتر امام جمعه هم مثل سایر نهادهای دولتی سهمیه مشخصی داشت و معمولا طلاب و روحانیون پس از ارائه معرفی نامه از دفتر امام جمعه طبق سهمیه موفق به دریافت بلیط میشدند.
یک روز که پدرم بر امور فروش بلیط نظارت مینمود متوجه مشاجرة بین متصدی فروش بلیط و برادران روحانی میشود و پس از جویا شدن موضوع متوجه میشود که سهمیه بلیط دفتر امام جمعه کاملاً فروخته شده است و سهمیه باقی مانده متعلق به مردم عادی میباشد لذا پدر ضمن ارائه توضیح لازم درمورد اتمام سهمیه دفتر امام جمعه از آنها میخواهد به انتهای صف بلیط فروش مردم عادی رفته و در صف مردم عادی بمانند بعضی از آن عزیزان روحانی قانع نشده و تهدید مینمایند که ما از دفتر امام جمعه آمدهایم و در صورت عدم همکاری شکایت را به امام جمعه میکنیم و تهدیداتی را بیان مینمایند، مرحوم پدر به آنها میگوید: «بروید شکایت کنید اما بدانید تا زمانیکه من هستم اجرای عدالت برای همه میباشد حتی روحانیت.»
خاطرات شهید مذکور بسیار آموزنده بود از شما تشکر می کنم
ایشان شهیدند نه مرحوم
ضمن تشكر به نظر مي رسد اگر اين خاطرات پند آموز بيشتر مورد توجه قرار گيرد و انتشار يابد مي تواند تاثير گذارتر باشد
من یک شهروند اندیمشکی هستم و افتخار میکنم که بگویم همشهری این شهید عزیز هستم . آری اینان مردان بی ادعایی که با اهدا خون خود پاسدار این مرز و بوم بودند و اکنون نامشان در لابلای برگ خاطرات و سایتهای خبری گم شده و کسی نام و نشانی از فرزندانشان نمی گیرد.
در شهر من هنوز هم با عبور هر هواپیمای جنگی آزمایشی و با لرزیدن شیشه های خانه ها، قلب مادران و همسران و فرزندان شهیدان ما به لرزه در می آید، اما پس از آن همه فداکاری آیا اکنون دستی برای آرامش قلب اینان دراز می شود.