و جای تعجب نیست اگر سقایی صاحب چنین مکنتی باشد بلکه خلاف آن موجب تعجب است و بودند اشخاصی که از او پائینتر بودند ولی تنها با انتصابی به اندرون و دربار به مدارج عالیه رسیده بودند و اموال بیحساب یافته بودند مانند مُغنیباشی که مستراحهای دربار را تنقیح میکرد و صاحب کاروانسرایی بزرگ مقابل میدان ارگ و ضیاء و عقاری بیشتر از سقاباشی شده بود چه رتقوفتق امور بهوسیلهی هین سقاها و جاروکشها و غلامها و کنیزها "چی"ها و "باشی"ها انجام میگرفت.
مثلاً، سوءقصدی به جان شاه میشود و عدهای در بدو امر دستگیر میشوند و دستههایی را هم بعداً دستگیر میکنند؛ سوءقصدی که شاید از اول هم ساختگی بودن و اصل و اساسی نداشتهست، اما هرچه بود شایعهای بهوجود میآید و باید جماعتی تحتبازخواست و تحقیق و تفتیش و زجر و شکنجه قرار بگیرند و همراه متهمان عدهای هم که با آنها خردهحسابی داشتهاند باید وارد صورتحساب شوند و داخل تسویه بیایند و خلاصه بگیربگیر شروع میشود.
و از همین وقت به مصداق "غریق به هر خار و خاشاکی چنگ میافکند" کوچکترین و پستترین افراد اندرون امیدگاه و وسیلهی نجات و استخلاص گرفتاران واقع میشدند و از همینجا هم هست که سیل استفاده از پیشکشی و تعارفی و نقدینه و جنبش به طرف آنها سرازیر میشد و در نعمت بهرویشان باز میشد. غیر از خواهش شغل و منصب و لقب و عنوان که باز از دست همین گروه چیها و باشیها برآورده میشد که میتوانستند راه جریم به شاهزادهها و شاهزادهخانمها و خوانین و دیگر نزدیکان و مقربان داشته باشند و تقربت بدیشان سهلترین و کوتاهترین راه رسیدن به مقاصد شمرده میشد. این بود که فراشی که با گروگذاشتن و یا فروش هستی و دارایی خود که از چندتومان یا دهتومان تجاوز نمیکرد شغل فراشی یا جاروکشی وارد میشد و تا قبل از این درماندهی نانِ بخورونمیر بود و همین که ماه و سالی از اقامتاش در اندرون میگذشت صاحب آنچنان هستی و اندوختهای میشود که تصورش برای خود او هم غیرممکن بود.
تهران قدیم/ نوشتهی جعفر شهری
ارسال نظر